کد خبر: 500862
تاریخ انتشار: ۲۳ آذر ۱۳۹۱ - ۰۷:۴۵
حسين قدياني
طنز/ پست جديد مهندس نيكزاد
ديشب دوستي برايم پيامك زد؛ در پي شديد شدن بيماري هوگو چاوز و انتقال وي به بيمارستاني در كوبا، مهندس نيكزاد با حفظ سمت به عنوان سرپرست رياست جمهوري ونزوئلا منصوب شد!!
سياست/ ما و اخبار تكراري
دارم به اين فكر مي‌كنم؛ از الان تا روز انتخابات رياست جمهوري چقدر مانده؟! راستش خسته شده‌ام از اين همه آدم تكراري، نامزد تكراري، ناز كردن تكراري، مي‌آيم و نمي‌آيم تكراري، «هنوز بزرگان بر دوشم تكليف نكردند» تكراري، حرف تكراري. باور كنيد اگر ماشين زمان داشتم، سوارش مي‌شدم و اين چند ماه را مي‌رفتم جلو!! جان من، آخر اين هم شد خبر كه فلان سايت برايم پيامك كرده؛ «عارف: فقط اگر خاتمي بيايد من كنار مي‌كشم/ يكي ديگه: خاتمي يا خودش مي‌آيد، يا يكي را معرفي مي‌كند». يعني تا كي بايد هر چهار سال يك بار شاهد همچين اخباري باشيم؟! تكراري‌ترين خبرهاي روي مخ! من معذرت مي‌خواهم، اما گمانم بعضي‌ها از همان شكم مادرشان، نامزد انتخابات رياست جمهوري به دنيا آمده‌اند!
فرهنگ/ وقتي «عباس» هم سهم ما را با نيش سينما مي‌دهد
من از سينما بدم مي‌آيد... اگر روزگار بنا به چرخش خود، از انسان خوب، آدم بد مي‌سازد، اما اين تنها سينماست كه مي‌تواند بي‌هيچ توضيح واضحي از «عباس آژانس شيشه‌اي»، آن بسيجي پاك، بي‌آلايش، خاكي و مظلوم، «عموووووي من مادر هستم» بسازد.
من از سينما بدم مي‌آيد... اين چه هنري است كه آدم‌هايش بي‌نياز به حفظ احترام مخاطب، هم مي‌توانند «يزيد» باشند و هم «حسين»؟!
من از سينما بدم مي‌آيد... كاش عباس هميشه در همان طياره رنج به گنج شهادت مي‌رسيد؛ نه اينكه در بستر عيش و نوش به قتل برسد.
من از سينما بدم مي‌آيد... كاش قانوني داشت سينما كه بازيگر نقش عباس، هرگز نتواند نقش رقاص را بازي كند. مي‌ترسم عباس من به سعد بن ابي وقاص هم برسد!
من از سينما بدم مي‌آيد... و تازه فهميده ام چرا در «آژانس شيشه اي»، از همان اول بار كه ديدم تا آخرين بارش يعني همين امروز، هميشه «حاج كاظم» را بيشتر از «عباس» دوست مي‌داشتم. خودش را بازي مي‌كرد پرويز پرستويي، نه نقشش را. لاي كتاب «بابانظر»، سي‌دي اشك‌هاي پرويز پرستويي را ديده‌ام. در مستند سيما واقعاً حاج كاظم را ديده‌ام. يك بار هم در «قطعه ۲۶» ديدمش كه نشسته بود سر مزار برادر شهيدش. داشت گريه مي‌كرد.
من از سينما بدم مي‌آيد... شعور من به شعور بي‌شعور قوانين سينما نمي‌رسد. در سينما رنگ خون، هميشه «سرخ» نيست. گاهي مبتذل‌تر از «قرمز» مي‌شود.
من از سينما بدم مي‌آيد... و دعا مي‌كنم بازيگر نقش «مختار»، هرگز «چمران» را بازي نكند. كاش بالا بگيرد اختلاف. قوي باش ابراهيم حاتمي كيا! محكم بايست. نترس! باور كن چمران از مختار بزرگ‌تر است. هر چند مختار عاقبت به خير شد و مايه سرور قلب شيعه، اما چمران، خميني را در كربلايش تنها نگذاشت. به وقتش شهيد شد. تأخير نكرد در دهلاويه. مخاطرات مختار، خراب مي‌كند خاطرات چمران را.
من از سينما بدم مي‌آيد... چون سينما اجازه نمي‌دهد به جاي صورت چمران، «نور» بگذارند. و مگر چهره چمران را كه يك بار خدا گريمش كرد براي هميشه... و نامش را «مصطفي» گذاشت، مي‌توان مجدداً گريم كرد؟!
من از سينما بدم مي‌آيد... مي‌خندد به حرف‌هاي من سينما، قاه قاه!

كاش عباس بر مي‌گشت سر همان زمين، بي‌تراكتور! حالا بدمشهدي چه راحت مشروب مي‌خورد. گفتم كه من از سينما بدم مي‌آيد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار